سمت نورانی خواب/خانه/خاک
2010/11/06
خلاصه اینکه یک روز صبح، بعد از صبحانه، برش داشتم با خودم بردمش پارک قیطریه. پیش خودم فکر می کردم اگر جاهای آشنا را ببیند و یادش بیاید شاید اوضاع را بهتر کند. سال ها قبل، با خانواده اش چند باری آخر هفته آمده بودیم این پارک. یادم هست آن قدیم ها یک پیتزا فروشی معروف هم آنطرف خیابان پارک بود. چند تا بودند اما همیشه همین که می پرسیدم چرا این یکی فقط خوب است، همه شان با هم شروع می کردند یک جور آواز نا هماهنگ خواندن که عجیب گوش خراش بود و هر کدامشان هم یک جور شیرین کاری آوازی توی صدایشان می انداخت که با هم مثلاً بخوانند که فقط این یکی خوب است و مابقی شان به قول برادرش شتر تویشان لنگ می اندازد. که انصافاً پیتزاها ی خوبی هم داشت و اینقدر شلوغ بود که مادرش هیچ وقت نمی رفت تو بنشیند و غذا بخورد، اصرار می کرد که پیتزاها را بگیرند، بیاورند بیرون، ببرند دم پارک، روی سکوهای دیوار پارک بنشینند و بخورند، که از خفتی آن مغازه فرار کرده باشند و هم از لطافت هوای پارک تعریف کنند. خوشمزه ترین پیتزاهایی که خوردم، همان ها بودند، نه شاید به خاطر اینکه غذای خوبی بود، که بود هم، منتها که آن همراهی شان باهم، آن جمعی که داشتند و شاد بودن با اش، آن.
.
پا میشی میای بلاگ من، میگی به کی رای!?! دادی!!!آدرس بلاگت رو هم بعد عمری تایپ می کنی زیر کامنتت! استفاده ی ابزاری می کنی از وبلاگ من؟!!! این متن بلاگت هم که من حساب کردم اقلا مال 7 ماه پیش تره اقل کم کمش!واقعا چی فکر کردی پیش خودت؟! که ما آلزایمر داریم؟!!!یا باور کردیم که تو آلزایمر داری؟!!!!!
پیوست:
:D:D خوش داشتیم روز تعطیلی یه کم سر به سرت بذاریم و اینجا رو از این سوت و کوری در بیاریم:P:P. برو خوش باش:)) – خواستی پاکش کن این کامنت رو، لحنش به نظرم یه کم خشن اومد، اما حوصله ی ملایم کردنشو ندارم!!-