وقتی از درس حرف می زنیم، فی الواقع خواب می بینیم
2010/10/10
همیشه توانسته ام قسمت هایی از زندگی ام را که دوست نداشته ام فراموش کنم. نه اینکه فقط فراموش کنم، طوری از خاطر ام برود که انگار هیچ وقت اتفاق نیافتاده است. تازه نه اینکه از همان اول اینطور باشد، نه. مهارت است که بدست آورده ام. خیلی جاها خوب است و به کار می آید. مخصوصاً آن جاهایی از زندگی که همه چیز سخت می شود. همه چیز به هم می ریزد. همه چیز از کنترل خارج می شود. اینطور وقت ها لحظه لحظه اش هم که زجر باشد، وقتی که تمام شد، وقتی که گذشت، می خوابم، چند روزی زیاد می خوابم، و بعدش … بوم. همه چیز هیچ وقت اتفاق نیافتاده است. حالا نه به این شوری ای که گفتم، اما در همین حوالی. یک طور که شرایط را فراموش می کنم. آدمهایش را هم. بیشتر حوادث را هم همین طور. یک جاهایی اش را که قوی تر حک شده اند، بیشتر طول می کشد. اما بالاخره یک خاطره محو گنگ بیشتر از اش باقی نمی ماند. راستش زیاد هم لازم نیست برایش تلاش بکنم. فکر کنم خداوندگار عزّوجل حافظه را موقع خلقت ام از قلم انداخته اند. شُکر.
اینها را گفتم بعد از این همه وقت که اصل ماجرا را بگویم. من این چند هفته دو مهارت جدید کشف کرده ام. با چشم های باز خوابیده ام. یعنی همانطور که داشتم به آن تابلویِ مزخرفِ گنده که نورِ پرژکتورِ پاور پوینتِ بی سر و تهِ آن استادِ مزلفِ بد ریختِ مفتضح الخنده، یک وری رویش افتاده بود نگاه می کردم، خوابیدم. و تمام طول کلاس آن نادان به من نگاه کرده بود، و من هم که چشم از اش و تابلو اش بر نداشته بودم، آخر کلاس از صمیم قلب و خلوص نیتی که در صدایش و آن خنده های عصبی اش موج می زد از من تشکر کرد که با اینهمه توجه به درسش گوش فرا داده بودم، و تازه پیشنهاد همکاری هم به ام داد که شستم را حواله اش کردم در نهایت که شاغل ام.
دیگر اینکه وقتی آن خانم محترم که با عشوه و ادا آمد و نمی دانم چه حماقتی کردم و چه گفتم که سفره دلش را آورد ور دل ما پهن کرد و شروع کرد از زندگی اش ومخارج درسش و تنهایی اش و اینکه نمی دانم چه و چه، جالب اش اینجاست. چون می دانی، هیچ کدام از اینجا به بعد حرف هایش یادم نمی آید! یعنی حرفهای خودم را هم به اش یادم نمی آید! فوق العاده نیست؟! من هیچ چیز از آن نیم ساعت بعد از کلاس، توی سالن سمینار یادم نمی آید! یعنی اگر فردا باز بیاید سراغم و آشنایی بدهد که فلان که با هم گفتیم، عِینَ هوونه بوقلمون سرخ کرده بر و بر نگاهش خواهم کرد!
فکر می کنم اینها مهارت های بزرگسالی ست. یعنی فراتر از تجربه های تا امروز ام است. ببین این یک ذره آب و نان با آدم چه ها که نمی کند.
.