من المعجزات الإمام لنا
2011/02/01
و در چکاچک شمشیرهای آخر ترم
زمین عرصهی میدان ز خون ما سیر است
(استاد خواجوی)
.
از منظر تکرار
2011/01/26
دور اتاق راه میرود. عادتش بود از قدیم. راه میرود دور لبه فرش. گلهای قاب فرش را یکی در میان پا میگذارد رویشان. تند تند راه نمیرود اما مثل قدیمها. یک جور که انگار باید این کار را بکند. سرش را میاندازد پایین. دستهایش را محکم از پشت میگیرد و راه میرود. فکر کنم این جور وقتها جایی را نمیبیند. چون به هیچ اتفاقی در اطرافش واکنش نمیدهد. نه صدا را جواب میدهد، نه آدمها را میشناسد. دست هم نمیشود بهاش زد. عصبی میشود. یک جور به آدم نگاه میکند که هُرّری دل آدم میریزد پایین. یک روز پا شد و رفت توی سالن پذیراییشان و شروع کرد راه رفتن دور میز. از بعد از اینکه خانه اشان شلوغ بود و مدام مهمان میآمد و میرفت و خدمتکار روفرشیها را جمع کرده بود، دیگر روی فرشها را نپوشانده بودند. دیدم که آنجا راه میرود دور فرش. اما پایش را یک جور میگذاشت که روی گلها نبود. یککم بعد فهمیدم که دارد همانجاهایی پا میگذارد که قبلاً گلهای روفرشی بود.
.
سمت نورانی خواب/خانه/خاک
2010/11/06
خلاصه اینکه یک روز صبح، بعد از صبحانه، برش داشتم با خودم بردمش پارک قیطریه. پیش خودم فکر می کردم اگر جاهای آشنا را ببیند و یادش بیاید شاید اوضاع را بهتر کند. سال ها قبل، با خانواده اش چند باری آخر هفته آمده بودیم این پارک. یادم هست آن قدیم ها یک پیتزا فروشی معروف هم آنطرف خیابان پارک بود. چند تا بودند اما همیشه همین که می پرسیدم چرا این یکی فقط خوب است، همه شان با هم شروع می کردند یک جور آواز نا هماهنگ خواندن که عجیب گوش خراش بود و هر کدامشان هم یک جور شیرین کاری آوازی توی صدایشان می انداخت که با هم مثلاً بخوانند که فقط این یکی خوب است و مابقی شان به قول برادرش شتر تویشان لنگ می اندازد. که انصافاً پیتزاها ی خوبی هم داشت و اینقدر شلوغ بود که مادرش هیچ وقت نمی رفت تو بنشیند و غذا بخورد، اصرار می کرد که پیتزاها را بگیرند، بیاورند بیرون، ببرند دم پارک، روی سکوهای دیوار پارک بنشینند و بخورند، که از خفتی آن مغازه فرار کرده باشند و هم از لطافت هوای پارک تعریف کنند. خوشمزه ترین پیتزاهایی که خوردم، همان ها بودند، نه شاید به خاطر اینکه غذای خوبی بود، که بود هم، منتها که آن همراهی شان باهم، آن جمعی که داشتند و شاد بودن با اش، آن.
.
همیشه توانسته ام قسمت هایی از زندگی ام را که دوست نداشته ام فراموش کنم. نه اینکه فقط فراموش کنم، طوری از خاطر ام برود که انگار هیچ وقت اتفاق نیافتاده است. تازه نه اینکه از همان اول اینطور باشد، نه. مهارت است که بدست آورده ام. خیلی جاها خوب است و به کار می آید. مخصوصاً آن جاهایی از زندگی که همه چیز سخت می شود. همه چیز به هم می ریزد. همه چیز از کنترل خارج می شود. اینطور وقت ها لحظه لحظه اش هم که زجر باشد، وقتی که تمام شد، وقتی که گذشت، می خوابم، چند روزی زیاد می خوابم، و بعدش … بوم. همه چیز هیچ وقت اتفاق نیافتاده است. حالا نه به این شوری ای که گفتم، اما در همین حوالی. یک طور که شرایط را فراموش می کنم. آدمهایش را هم. بیشتر حوادث را هم همین طور. یک جاهایی اش را که قوی تر حک شده اند، بیشتر طول می کشد. اما بالاخره یک خاطره محو گنگ بیشتر از اش باقی نمی ماند. راستش زیاد هم لازم نیست برایش تلاش بکنم. فکر کنم خداوندگار عزّوجل حافظه را موقع خلقت ام از قلم انداخته اند. شُکر.
اینها را گفتم بعد از این همه وقت که اصل ماجرا را بگویم. من این چند هفته دو مهارت جدید کشف کرده ام. با چشم های باز خوابیده ام. یعنی همانطور که داشتم به آن تابلویِ مزخرفِ گنده که نورِ پرژکتورِ پاور پوینتِ بی سر و تهِ آن استادِ مزلفِ بد ریختِ مفتضح الخنده، یک وری رویش افتاده بود نگاه می کردم، خوابیدم. و تمام طول کلاس آن نادان به من نگاه کرده بود، و من هم که چشم از اش و تابلو اش بر نداشته بودم، آخر کلاس از صمیم قلب و خلوص نیتی که در صدایش و آن خنده های عصبی اش موج می زد از من تشکر کرد که با اینهمه توجه به درسش گوش فرا داده بودم، و تازه پیشنهاد همکاری هم به ام داد که شستم را حواله اش کردم در نهایت که شاغل ام.
دیگر اینکه وقتی آن خانم محترم که با عشوه و ادا آمد و نمی دانم چه حماقتی کردم و چه گفتم که سفره دلش را آورد ور دل ما پهن کرد و شروع کرد از زندگی اش ومخارج درسش و تنهایی اش و اینکه نمی دانم چه و چه، جالب اش اینجاست. چون می دانی، هیچ کدام از اینجا به بعد حرف هایش یادم نمی آید! یعنی حرفهای خودم را هم به اش یادم نمی آید! فوق العاده نیست؟! من هیچ چیز از آن نیم ساعت بعد از کلاس، توی سالن سمینار یادم نمی آید! یعنی اگر فردا باز بیاید سراغم و آشنایی بدهد که فلان که با هم گفتیم، عِینَ هوونه بوقلمون سرخ کرده بر و بر نگاهش خواهم کرد!
فکر می کنم اینها مهارت های بزرگسالی ست. یعنی فراتر از تجربه های تا امروز ام است. ببین این یک ذره آب و نان با آدم چه ها که نمی کند.
.
و آنگاه.
2010/08/22
.
مانده ام چطور شد که شدم یک آدمی، مثل این ای که الان هستم؛ نه اینکه دوست نداشته باشم اش، خوشم نیاید از اش؛ فقط این که چطور.
.
روی خاک
2010/08/08
یک جور روال زندگی ام ساده سازی شده. نوعی از روزمره گی که هر وقت به اش فکر می کنم چیزی شبیه به یک لیوان آب، وقتی که دستی به اش می خورد و از روی میز می افتد و آن قطرات ریز آب که پخش می شوند همه جا و آن سیال بی رنگ که لیز می خورد و می پیچد و یک جور روان می شود. زندگی ام حتی به انتهای سقوط یک لیوان هم نمی رسد.
.
باز این چه شور اش است؟
2010/05/03
یعنی می خواهم بگویم چه حس و حالی داشتیم آن جوانی ها!
http://s1.picofile.com/toranj/Pictures/Silver-White.gif
.