نوشته هایم یک جور خـود ارضـایـی ناتمامند این روزها

.

پیوست : این مطلب مرتبط است با جمله ای از این نوشتار.

آدمها که باید خودشان را با یک چیزی پر کنند، می دانی. یعنی یک خالی ای تصور کن، یک قالب که تویش هیچ چیز نیست. انگار کن که یک کاغذ سفید است جلوی چشمت، حالا اگر یک چندتا خط آبی کمرنگ هم داشت قبول. یک کاغذ سفید، با یک نخ انگار که قالب انسان را درست کرده باشیم. انگار که با یک تکه نخ، که تو بگو اصلاً یک تکه کاموای قرمز که جان می دهد با کل اش یک پلیور یقه اسکی گرم اساسی بشود بافت توی این سوز سرما. انگار یک تکه کاموا که دور تا دور کالبد انسانی را گرفته. اصلاً خودش را انگار که انسان باشد، انداخته ایم روی این کاغذ، یک جور که دست ها و پاها را با پیچ و خمش ساخته ایم. بعد دو سرِ باز این تکه نخ را، این تکه کاموای قرمز را، این را نگه داشته ایم آنجایی که سر این آدمک نخی است. تو بگو کاموایی. بعد حالا انگار از توی اینجایی که باز است، انگار از این گسستگی اجباری که در خلقت این آدمک نخی است، در هستی این آدمک کاموایی است، از این جا، باید پرش کنیم. باید یک عالمه آب و غذا و احساس و اینها بریزیم توی این نخ آدم شده. بعد روی کاغذِ سفیدِ خط دار اصلاً، چند تا فلش می کشیم که این یکی آب، آن یکی عشق، این سومی. بعد اینها همه جهتشان کله ی باز این آدمک نخی است. آنوقت می دانی اگر پر نشود چه؟ حسرتش را می خورد. یعنی یک روزی می نشیند با خودش فکر می کند که من که آدمک نخی خوبی بودم، در زندگی ام به خیلی ها کمک کردم. به خیلی چیزها هم در این زندگی ام رسیدم، زن خوب داشتم. کار خوب داشتم. درآمد و اینها هم که داشتم. پس چرا یک چیزی توی این وجودم خالی مانده؟ می دانی، آدمکهای نخی هم توی دل هایشان گاهی یک خالی را حس می کنند. یک خالی که دایم دور خودش می چرخد توی دل آدم و         نمی شود حتی نگاهش کرد. این خالی لعنتی را نمی شود پر کرد. بعد این خالی همیشه گند می زند به آن وقتهایی که می خواهی بهترین وقتها باشند. به آن موقع هایی که فکر می کنی هیچ خالی ای در دنیا نیست، یک وقت ناغافل می زند همه چیز را هوار می کند توی دل و روده ی آدم.می دانی، اگر این خالی …

دس فرمون

2009/11/06

مرد که پشت فرمون بوق نمی زنه.

یا رد می شه، یا می زنه.

.

از نوع سوم

2009/10/20

اولی : بده من آن سیگار را زیر پایم له کنم!

دومی : تو که گفتی آتیش نداری؟!

.

قصد ندارم مهملات بنویسم، وقتی چیزی برای گفتن ندارم، که همین هم نقض غرض است.

.

این خیلی مهم است که آدم ساعت هشتِ صبحِ روزِ شنبه‌ی اولِ ماه یک کاری را شروع کند که اگر نه دیگر نمی‌شود دنباله‌اش را گرفت و آنوقت یا کار جلو نمی‌رود و لنگ در هوا می‌ماند، یا اینکه عاقبت به خیر نمی‌شود.

.

ته‌نوشت : مثلا همین فوق خواند سر پیری!

.

یک روز بر می‌دارم، تمام کف خانه را پارکت می‌کنم، تا دیگر لازم نباشد مربع‌های سنگی را دو تا در میان بپرم وقتی که مثل اسب عصّاری دارم دور میز پذیرایی راه می‌روم تند تند.

.