دس فرمون

2009/11/06

مرد که پشت فرمون بوق نمی زنه.

یا رد می شه، یا می زنه.

.

از نوع سوم

2009/10/20

اولی : بده من آن سیگار را زیر پایم له کنم!

دومی : تو که گفتی آتیش نداری؟!

.

قصد ندارم مهملات بنویسم، وقتی چیزی برای گفتن ندارم، که همین هم نقض غرض است.

.

این خیلی مهم است که آدم ساعت هشتِ صبحِ روزِ شنبه‌ی اولِ ماه یک کاری را شروع کند که اگر نه دیگر نمی‌شود دنباله‌اش را گرفت و آنوقت یا کار جلو نمی‌رود و لنگ در هوا می‌ماند، یا اینکه عاقبت به خیر نمی‌شود.

.

ته‌نوشت : مثلا همین فوق خواند سر پیری!

.

یک روز بر می‌دارم، تمام کف خانه را پارکت می‌کنم، تا دیگر لازم نباشد مربع‌های سنگی را دو تا در میان بپرم وقتی که مثل اسب عصّاری دارم دور میز پذیرایی راه می‌روم تند تند.

.

«روز قدس سبز» مسخره‌ترین و مزخرف‌ترین چیزی بود که تو این مدت شنیدم.

.

پانوشت : دوستی عقیده داشت «میرحسین موسوی اصلاح‌طلب» با اش برابری می‌کند اگر که سر نباشد. قرار شد رأی بگیریم.

.

قصد دارم بروم یک‌جایی، یک‌جور ناراحتی،گردن کج کنم و یک‌وری بنشینم کنار خیابان. اگر بشود عرفان را هم بگیرم صک و صورتش را ذغالی چیزی بمالم، اگر که بگذارد، بعد نگاهم را یله بدرانم روی همه‌ی آدم‌های توی ماشین‌های سی چهل میلیون به بالایی که یک‌کم در آن قیافه‌‌های نکبتشان احساس هم‌دردیِ تخمی پیدا می‌شود. می‌خواهم بدانم چه حسی دارد یک‌همچین جور کاری.

بچه‌ تر که بودم، دوست داشتم یک دست از لباس‌های کهنه و پاره‌پوره‌ی قدیمی‌ام را، یا حتی گاهی که خیالبافی‌هایم دوز بالاتری پیدا می‌کرد، یک دست لباس از پسر خانم کارگری که می‌آمد خانه‌ی‌مان برای نظافت و اینها، که هم سن و سال من بود و همیشه‌ی خدا هم لباس‌هایش یک ته رنگی از بنفش تویشان پیدا می‌شد قرضی چیزی بگیرم و سر و صورتم را هم به رسم و روال معمول تصور از بدبخت بیچاره‌ها ذغال مالی کنم و بعد بروم سر چهارراه پاسداران آدامس و آبنبات و از این‌جور چیزها بفروشم. منتهاش که مثلاْ عصری بروم و بعد از یکی دو ساعت بابا یا مامان بیایند دنبالم که خیالم جمع باشد که قرار نیست تا ابد این‌شکلی زندگی کنم. می‌دانم. می‌خواستم بدانم یک‌همچون کاری چه حسی دارد.

.